زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... در تدارک جشن قدم 2 ...

1391/7/29 15:28
نویسنده : مامان رادين
757 بازدید
اشتراک گذاری

.... تقریبا برنامه هام واسه فردا ردیف شده بود ...

به خونه که اومدم ، مشغول انجام کارهای تزئینی فردا شدم...

به نام خدای جهان آفرین

 

  • تدارک جشن قدم ٢                                                                   ٢٩/٠٧/١٣٩١

 

امروز شنبه است و بعد از بیدار شدن ، من  و رادین صبحانه خوردیم و بعد تصمیم گرفتم واسه خرید کفش بریم بیرون...

بابا احمد زنگ زد و گفت میام دنبالتون و از اونجا می ریم خونه ما ...

من هم قبول کردم ...

بابا احمد ساعت ١١:٠٠ اومد و ما راهی شدیم ...

همون کفش فروشی که پنج شنبه  کفش پسند کردم رفتیم ف لمل در کمال ناباوری اون کفش فروخته شده بود   اوهگریه   ... وای خدای من ... یغنی دوباره روز از نو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا احمد مهربون دوباره ما رو برد به چند تا بوتیک پاساژ سر بزنم ، اما از بوتیک ها که آبی گرم نشد اما خوش بختانه همون اولین پاساز و اولین مغازه پسند کردم و  دو تا خریدم تا خستگی این دو روز گشتنم در بره ...

واسه این پاهای فسقلت کلی پیاده شدم...

 

                              3.gif

 

شوخی کردم عزیزم .............. مبارکت باشه .............

 

 بعد از اون رفتیم واسه سفارش کیک کفشی...         

با فروشنده که صحبت مردم گفت کمتر از ٣.٥ کیلو واسه کیک کفشی سفارش قبول نمی کنند ، محبور شدم ازش شماره صاحب مغازه رو بگیرم تا باهاش حرف بزنم ...

شماره رو که گرفتم دادم بابا احمد باهاش صحبت کرد  اما اونم زیر بار نرفت ...

آخه ما همش ده نفر بودیم و سهارش کیک به اون بزرگی کار بیهوده ای بود....

 ناچار از سفارش کیک کفش صرف نظر کردم و تصمیم گرفتم از وسائل تزئینی طرح کفش واسه رو کیک استفاده کنم ...

بعد از اون به خونه رفتیم و ناهار خوردیم و بعد از استراحت و خوردن چای و میوه ، بابا احمد ما رو به خونه رسوند و تو مسیر هم مقوا رنگی خریدیم...

به خونه که رسیدیم بابا محسن خبر داد که تا ١٢ شب کشیک میمونه ...

بیچاره من ، هر وقت مراسمی داریم بابایی نیست تا کمکم کنه  گریه  ....

تقریبا برنامه هام واسه فردا ردیف شده بود ...

به خونه که اومدم ، مشغول انجام کارهای تزیئنی فردا شدم ، اول از همه تمام کفشها و پاپوشهای رادین رو به نخ بستم و به عنوان تزیین و یادبود رو دیوار وصل کردم ...

 

 

 

غروب بابا احمد عزیز  برامون یه سری خرید کرد و آورد و من از اون به بعد مشغول تهیه عصرونه جشن فردا شدم ...

تا ١٢ شب تمام کارهام انجام دادم و بابایی که اومد یکم با رادین بازی کرد و بعد خوابیدیم ...

خیلی خسته بودم ، خوشبختانه پسری هم خوب خوابید و من تا صبح راحت خوابیدم ...

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)